ذبيح الله صفا
660
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* عشق كه بازار بتان جاى اوست * سلسله بر سلسله سوداى اوست گرمى عشاق خرابست عشق * آتش دلهاى كبابست عشق عشق نه وسواس بود نه مرض * عشق نه جوهر بود و نه عرض * لوح دل از اشك ندامت بشوى * دست ملامت ز سلامت بشوى اهل ملامت كه سلامت روند * راه سلامت بملامت روند عشق و شكايت ز ملامت كه چه ؟ * عاشقى و زهد و سلامت كه چه ؟ هركه بود مرد ره عشق پاك * عاشق ترسا بچه باشد چه باك * مرد رهى ، از كجى انديشه كن * راستى و راستروى پيشه كن در طى اين ورطه قدم تيز كن * وز خطر باديه پرهيز كن پاى برون نه ز مضيق جهات * روى بگردان ز همه كائنات هركه كند روى طلب سوى او * قبلهء ذرات شود روى او سفله كه زر در گره مشت اوست * هر درمى ناخن انگشت اوست گر همه در ناخن او نى كنى * نيم درم حاصل ازو كى كنى ؟ هركه جفاپيشه و بدخو بود * دشمن او خوى بد او بود هاشمى از مزرع جان توشه گير * در چله خم شو چو كمان گوشه گير * گفتهء بىفايده بنهفته به * و آنچه پسنديده بود گفته به شيخ نظامى كه سخن ملك اوست * گوش كن اين نكته كه از كلك اوست لب مگشا گرچه در او نوشهاست * كز پس ديوار بسى گوشهاست ( از مظهر الآثار ) معلم عشق و عارف طوطى و مرآت عرفانش * سبق معنى و صورت ابجد لوح دبستانش عجب لوحيست لوح مكتب معمورهء عالم * كه عالم عالمى معنيست در هر نكته پنهانش درين ره جز خطر نبود ، معاذ الله چه راهست اين * كه شد ذرات جسم رهروان ريگ بيابانش